تبليغاتX
بیا 2 ســـــمـــــپـــــاد


با لباس عید درس میخوانم

شاید کنکور خجالت بکشد


پ.ن. نوروز مبارک

پ.ن. تمام حقوق مادی و معنوی این پست محفوظ است © ا.م


+ نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 0:0 توسط گاما |


 

 

چه اهمیّت دارد

که

خیالـم

خرامان خرامان

بر روی ابرها پرواز نمی کند

همیــن

مرا کفایت می کند

هنگامی که

مغرورانه به گل می نشینم

 هنوز

خیال پـــرواز دارم 

فروردین 87 - خرداد 90

داوطـلــب کـنـکــور ســراسـری 1391

مـرکــز اسـتــعــداد هـای درخـشــان

تـــــــــــیـــــــــــر مــــــــــــاه 1390

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 11:5 توسط گاما |


 

«برای مهندسین بن بستی وجود ندارد. آنان یا راهی خواهند یافت٬ یا راهی خواهند ساخت1»

امروز پنج اسفند است و به یاد خواجه نصیرالدین طوسی روز مهندس نامگذاری شده است. از آنجا که بنده یک عدد مهندس هستم پس حتمن باید هرطور شده به مناسبت این روز یک چیزی بنویسم، حتا اگر حس و حالش را نداشته باشم. خوب از کجا شروع کنیم ؟

برای شروع می‌توان از روش کلیشه‌ای و رایج در اکثر نوشته ‌ها و سخنرانی‌های مناسبتی استفاده کرد و آن این است که در یک اقدام ضربتی و با یک پرسش مهم و بدیهی، به خوانندگان یا شنوندگان بفهمانید که برداشت و فهم ایشان از موضوع سخنرانی تا کنون بسیار سطحی و نازل بوده و این شما هستید که می‌خواهید دریچه‌ی تازه‌ای به رویشان بگشایید. پس می‌گویم: به نظر شما مهندس کیست و آیا هرکسی که صرفن مدرک کارشناسی در یکی از رشته‌های مهندسی دریافت کرده باشد مهندس است ؟

در اینجاست که شنونده بر نا آگاهی و دید سطحی خویش واقف شده و پیش خود خجل می‌شود. چرا که تاکنون تعریفی جز این از مهندس نداشته است. و برای کاهش این بار خجالت، سرخود را به نشانه‌ی تایید حرف‌های شما به شدت تکان می‌دهد2. و در همین حال که افراد هنوز از شوک آن ضربه‌ی اولیه بیرون نیامده‌اند مابقی خزعبلاتی که به ذهنمان می‌رسد را تحویل ایشان می‌دهیم. به فیلمبرداران مراسم هم می‌سپاریم که روی چند نفر از حضار که به شدت و سرعت مشغول یادداشت برداری هستند زون3 کند.

در ضمن این کار باید با اعتماد به نفس تمام انجام شود. شاید بترسید که از میان جمع ناگهان کسی برخاسته و بگوید "مردک دهانت را ببند ..." اما در همینجا به شما اطمینان می‌دهم که چنین اتفاقی هرگز نمی‌افتد. آمارها نشان می‌دهد که بیش از 90 درصد حاضرین جملاتی مانند این و حتا بدتر را در دلشان می‌گویند، اما به‌طور قطع هیچکس جرات ابراز علنی آن ‌را ندارد. فقط دقت کنید که زمان سخنرانی‌تان نباید بیشتر از 20 تا 30 دقیقه باشد. زمان‌های بالاتر از این فقط در توانایی و انحصار شیخانی همچون ماست ! مثلن فقط کسی مانند شیخ تقی می‌تواند در حالیکه هیچ اطلاعاتی از دانش پزشکی ندارد، به مدت یک ساعت برای پزشکان و متخصصان درباره‌ی بیماری آبسه و علل وقوع آن صحبت کند4 (استفاده از تکنیک "خودآگاه و دیگران گوسپند پنداری" از مجموعه کتاب‌های روانشناسی مدرن تالیف ...

1) این جمله را باید با طلا نوشت و زد به دیفال.

2) همانگونه که مستحضرید همیشه باید قبل از مصرف تکانش دهید !

3) همان بزرگنمایی یا Zoom که به دلیل سواد زیاد ما آن‌را زون تلفظ می‌کنیم.

4) این ماجرا کاملن واقعی است.

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 19:17 توسط گاما |


 

۱. به نظر شما هدف از تاسیس سمپاد چه بود ؟

الف: نمی دانم

ب: خودشان هم نمی دانند

ج: با توجه به اینکه اکثر مدارس قیف می آیند و معدل ۱۹.۹۹ به پایین را نمی پذیرند باید به نحوی دانش آموزان در به در را جایی جا داد

د: گزینه الف و ب و ج

ر: گزینه های ج و ب و الف

ه: پرورش دانش آموزان جهت ورود به دانشگاه های آزاد

۲. سمپادی ها تافته جدا بافته ای از دیگر دانش آموزان  . . .

الف- هستند

ب- بوده، هستند و خواهند بود

ج- هستند و بر منکرش لعنت

د- هستند و هر کس در این شک کند بد و بی تربیت است

ه- هستند, چرا نباید باشند ؟

و- باید باشند

۳. هوش سمپادی از دیگر دانش آموزان . . .

الف- کمتر است

ب- بیشتر است

ج- ای ... بد نیست

د- خوب است, سلام می رساند

۴. اعتراض دانش آموزان مدارس عادی به سهمیه سمپادی ها در آزمون ورودی دبیرستان موجب  . . .  می شود

الف- رشد و پیشرفت میهن عزیزمان

ب- خوشنامی آنها

ج- ارج و قرب بیشتر آنها نزد مردم

د- افزایش نرخ کرایه تاکسی و لوبیا قرمز

ه- عدم صعود ایران به جام جهانی

و- کاهش آمار ازدواج و افزایش امار طلاق

۵. چرا یک سال به صورت آزمایشی آزمون ورودی سمپاد برداشته شد ؟

الف- نمی دانم

ب- خودشان هم نمی دانند

ج- میخواستند ما که با آزمون وارد مراکز شدیم را ضایع کنند

د- چون دکتر اژه نتوانست به سوال ۱۰ریاضی آزمون سال ۸۶ پاسخ دهد

۶. چرا درصد قبولی سمپادی ها از دیگران در کنکور کمتر است ؟

الف- نمی دانم

ب- خودشان هم نمی دانند

ج- ای آقاااا

د- این مقایسه ها به جز اینکه سمپادی ها را به اعتصاب بکشاند و بین آنان و دانش آموزان دیگر تفرقه و کدورت ایجاد کند، هیچ فایده ای ندارد.

 

پاسخ های خود را به صندوق پستی ما ارسال کنید و جایزه بگیرید


+ نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 19:10 توسط گاما |


 

صفحه ۱ کتاب فیزیک ۳

صفحه ۲۵ دفتر فیزیک ۳

 

خدایـــــا, به من صبر بده

 

پ.ن: تقدیم به دست شکستگان راه جزوه نویسی

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 21:32 توسط گاما


 

سپاس و ستایش سازمان ملی پرورش استعداد های درخشان را  ظرفیت که ندارد پر نمی شود 

 
جمعیتش هر روز و شب و وسط سال تحصیــلی فزون آید

درش مانند طویله باز و هر کــرّه خری به درون آید

 

سپاس و ستایش سازمان ملی پرورش استعداد های درخشان را 

 که ترکش موجب بی سوادی است و رفتن به سربازی

و

 به کلاس اندرش مزید در به دری 

 

 هر سالی که آغاز می شود موجب پرداخت زر است

 و

 چون به پایان رسد مایه ضرر ، پس در هر سال دو ترم موجود

 و بر هر سالی شهریه ای واجب !

 

از جیب و جان که بر آید ... کز عهده خرجش به در آید

  

بدبختی های دکتر اژه ای هم دگر به سر آید

 

بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سر آید

 

باز مهر آمد مراکز باز شد

کتاب تکمیلی و تجدید و مردود آغاز شد

 

چو پیچاندم روز ِ اول را من اینبار

روز دوم شده جمعه در این سال

  

خوشا آنان که سمپادی ندارند 

 دو تا این سو  دو تا آن سو ندارند

 

که از امتحان ها غمباد بگیرند

 چو دبیر خصوصی تا نوک پارو ندارند

 

می شود امسال بهتر سال نو

بهتر از هر سال دیگر  سال نو



طبق تمهیدات تقویم بعد از این

شود آغاز سوم مهر سال نو !

 

آن کس که غصه درس را خورد بداند
باید برود غاز به کنجی بچراند

 

 غم دنیا مخور تا نیاید عزراییل سراغت

ای دوست سمپادی سال تحصیلی مبارک

 

تقدیم به برو بچه های خیابون کارگر جنوبی ـــ علامه حلّی طهـــــران

+ نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 23:47 توسط گاما |


 

این که نویسنده‌ها شبیه نوشته‌هاشان نیستند هم درست است و هم غلط. نمی‌توانند شبیه نباشند و نمی‌توانند دقیقن همان باشند. سالهاست این آدم‌هایی که از ترس “به هم خوردن تصورشان” سراغ هنرمند محبوب‌شان نمی‌روند را دیگر درک نمی‌کنم. خب چه انتظاری می‌رود ؟ که چی باشند ؟ که حکیمان باستانی – آن هم از نوع داستانی‌اش- باشند ؟ که نخوابند و نخورند و نمیزند که تصور شما به هم نخورد ؟ دسته دیگری هم هستند که به خیال خودشان راه حل پیدا کرده‌اند و به این نتیجه ساده‌انگارانه رسیده‌اند که” اصلن باید حساب نویسنده را از اثرش جدا کرد.” نگاه فانتزی این گروه هم دست‌کمی از اولی‌ها ندارد. مگر می‌شود تصور کرد این نوشته‌ها را کس دیگری نوشته. مگر نویسنده می‌تواند به چیزی معتقد نباشد و بنویسد و به دل بنشیند ؟

راستش این است که نوشته‌ها مرزهای وجودی یک آدمیزاد نویسنده‌اند. آخرین جاهایی هستند که پیکانشان فرود آمده. به زور بازوشان باید تبریک گفت که مرزهای سرزمین‌شان چنین پهناور شده. اما آدمیزاد همیشه در مرزهای وجودی‌اش نه هست نه می‌تواند باشد. اگر نیچه تنگش بگیرد و بی‌قراری کند نشان این نیست که درباره ابرمرد ننوشته یا بهش اعتقادی ندارد. خیلی ساده نوشته‌ها چیزهایی‌ست که نویسنده‌ها دوست دارند باشند. که گاهی هستند, نه همیشه.

می نویسم برای چشم خوانندگان وبلاگ که تا این لحظه با ما بودنند ...

می نویسم چون دلــــــــم می خواهد !

درد دلی با طرفداران وبلاگ _تقدیم به منتقدین محترمین و تمامی کامنتور ها_

مچّـکرم

تیم مدیریت بیا 2 سمپاد

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 0:36 توسط گاما |


 

نزدیک امتحان – مرکز فرزانگان – سکـانس اول: (دخــتر «پارمیدا» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد کلاس دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد .)

پارمیدا:ِ وا! ... خاک بـرسرم ! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی ؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)

پارمیدا: بگـو ببـینم چی شـده ؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه ؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <دیفرانسیل تکمیلی !!!> رو زدن رو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام . . .

شـده 19.75 !!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)


پارمیدا: (او را در آغــوش می کشـد) عزیـزم ... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه ! (بغـض پارمیدا نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه ؟

لالـه: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می دونـم ! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8 دور بخـونم ! می فهـمی پارمیدا ؟ فقط 8 دور ... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم ؟!!

پارمیدا: عزیزم ... دیگــه گریه نکن. من و نگـار هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم بخـونیم ! ببـین ! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگت پاک شـد ! گریـه نکن دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.

لالـه: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت  6:30بیـدار شـدم. باورت مـیشه ؟!

(در همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از کلاس مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس عظیـمی وجـودِ پارمیدا و لالـه را در بر می گیــرد ! دخـتری به نـام «فرشــته» با اضـطراب وارد کلاس می شـود.)

پارمیدا: چی شـده فرشــتـه ؟!

فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد ... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت !

پارمیدا: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.

فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم ! زود باشیــد، ببـریـمش بیرون کلاس.

(و تمــام دانش آموزان آن کلاس سراسیـمه برای یاری «نــازی» خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود.) 

نزدیک امتحان – مرکز علامه حلی – سکــانـس دوم:

(در کلاسی دو پـسر به نـام های «شایان» و «پرهام» دراز کشــیده انـد. شایان در حال نصـب برنـامه روی لپ تـاپ و پرهام مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است. در هـمین حـال، هم کلاسی شـان، « مهدی » در حـالی که به موبایـلش ور می رود وارد کلاس می شـود)

مهدی: شایان ... شایـعه شـده فـردا امتـحان داریـم ؟

شایان: نـه ! راســته. امتـحان دیفرانسیل تکمیلیه.

مهدی: اوخ اوخ ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.

شایان: آره ... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه ؟! نگـرانی ؟

مهدی: مـن و نـگرانی؟ عمــراً !! (بـه پرهام اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش کـن ! چه خرخـونیــه این آقـا پرهام! ببیــن از روی جـزوه های زیـر قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره !!

پرهام: تـو هم یه چیزی میگــیا ! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به نـوشتـنــش کردم. کار از محکـم کاری ...

شایان: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می کنـد) پرهام جـون ... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم بنـویس. دستـت درست !

در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از کلاس مجاور بلـند می شود. پسـری به نـام «سعید» با خوشحـالی وسط کلاس می پـرد)

شایان: چـت شده ؟ رو زمــین بنـد نیـستی !

سعید: فرانسه همین الان دومیشم خورد !!!

مهدی: اصلا حواسم نبود, از کجا دیدی ؟!

سعید: آقای قهرمانی رادیو رو گذاشته رو پیجر.

و تمــام دانش آموزان آن کلاس، برای گوش دادن به ادامـه ی گزارش مسـابقـه به سالن می شتـابنـد. چراغ هـا روشــن می مانند.

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 22:52 توسط گاما |


 

می دانم بی صبرانه منتظر به روزرسانی این وبلاگ بوده اید و کلا خواب و خوراک را بی خیال شده و برای خواندن مطلب جدیدی از بنده ثانیه شماری می کردید ! به پاس انتظارتان شر و ور دیگری تقدیمتان میکنم ... شعر های مفصل تر بماند برای بعدتر ...

حیف که خداحافظی وبلاگنویسا خیلی جواد شده ! وگرنه مثلا میومدم می گفتم خداحافظ من دیگه نمی خواهم بنویسم و می خواهم اینجا را تعطیل کنم و اینا ! شما هم می گفتید تورو خدا نرو و بمون و برامون بنویس و اینا ! بعد من به دلیل اصرار زیاد خوانندگان با اشک و سلام و صلوات برمیگشتم و منصرف می شدم و می نوشتم براتون ...

واقعيت امر اينست كه به شكل سه سوته اي قسمت شد به يك مسافرت بروم و از قضا بليط آن هم در كمتر دوسوت از همان سه سوت منقول، از آسمان صاف افتاد توي دامن من.

و چه سخت است گذران زندگی در فرنگ.

چه مي كشند اين ايرانيان مقيم خارج. يك  كامپيوتر هم نميشد پيدا كرد كه ويندوز فارسي داشته باشد. تازه ما هم كه يك نسخه ي فارسي ويستا درست پيش از بلند شدن از باند مخوف فرودگاه به دستمان رسيده بود، نزديك بود آنجا به جرم كپي رايت غير مجاز راهي زندانمان كنند (البته در ايستگاه بعد !) به ما گير داده بودند كه ويستا اصلا مجوز فارسي كردن نسخه ي اورجينال خود را هنوز به زبان فارسي نداده و بلاشك اين نسخه اي كه در دست شماست رويم به ديوار چيزي شبيه به دزديست ! ماهم كه ديديم دردسر نسيه براي خودمان خريده ايم و قضيه دارد جدي مي شود در ميان تعيين نرخ دعوا توسط اجانب اقدام به شكستن ناجوانمردانه ي سي دي كرديم و در جواب هاي "هوي" معترضين عرض كرديم مال خودمان بوده است دوست داشتيم بشكنيمش !

از آنجا كه روده درازي كردم و عمرا خواننده اي تا اينجاي متن مرا خوانده باشد, برای رفع خستگی به سوال زیر پاسخ دهید. من هم یواش یواش روی ماهتان را بوسیده و خداحافظی می کنم.

سوال : قالب وبلاگ عوض شود آیا ؟!

الف: بعـــله خیلی خسته کننده شده

ب:   نــــه زحمت نکش

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 12:47 توسط گاما |


 

 شعری در وصف امتحان هماهنگ کشوری سمپاد (دوم ریاضی)

خداونــــدا عجــب شـانــس کـجـی را                          مـقــدر کـرده ای بــر ایــن ســر مــا

چه گویـم کج بود زیکـزاک و مارپــیــچ                         بسی پیچیده تـر از یـک کـلــم پـیــچ

بسی جان کنـدم و خوانـدم و خوانـدم                         در این سـمپاد, مـن ۵ سالی مانــدم

نتـيجه ش ايـن شـده در دســت آخــر                          كه بدبختی شــده چـنـديـن بــرابــر

هــر قــدر كه ميــرفـتـم مـن جــلوتــر                          از كـلـه ام دود مـيـشــــد بـلـنـد تـر

جـمـله سـمپـادی به ظاهـر مـثل گـل                        لیک در عقل و سیرت گشته او خـل 

زدم قید پارتی, چت روم و میس کال                         نگار و  پارمیـدا,  پـارک وی و تــوچـال

بهمراه  گـوشـی, کارتینـگ و آهـنـگ                          چـون شنیدم ریاضـی شـد هماهنگ

نه شهرستان نه استان بلکه سمـپـاد                        چه خاکی بر سر کنم ای داد بیداد

شب ولـیـکـن تـا سـحـر خـر مـی زدم                        صبحش از دنیای دیگر سر می زدم

چونـکه ایـنجا بـیست از آن خــداسـت                        نـوزده را ول کـه سـهـم انـبـیـاست

شــــوم نـــــه و ده و یـــــازده دوازده                        بـود راهــی دراز تــا مـرز چـهــارده

آن ریـاضـی دو بـه زحـمـت پــاس شد                        نمره ام چهارده ولی سر طاس شد 

گفتـم من به سمـپــاد ، تــو هـم آره ؟                        گـفـتـا كـه گشتـی بـد بخت بيچاره

گـفـتـم نبــاشـد لایــق تـو نـام سـمپاد                        بـسی بـهـتـر بـود تغییر به شمشاد

نـــوشــتــــم یـــادگــاری در کــتــابــت                        بِــکــَن آن را بـــزن تـــوی اتـــاقــت

شـــدم آواره افـــتـــادم بـــه فــلاکــت                        همش تقصـیـر تـو شد ای کـثـافـت

رَوَم تــــو هــــم بــــرو ســـراغ کـــارت                        تــو را خــیـر و مـــرا راه ســلامــت


 

+ نوشته شده در جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 21:28 توسط گاما |